شمس الدين حافظ
217
سفينه حافظ ( فارسى )
تعالى الله زهى ذاتى كه تا نيرنگ هستى يافت * صفاى جوهر پاكش دم از پرهيزگاران زد دوام ملك و عمر او بخواه از لطف حق حافظ * كه چرخ اين سكهء دولت بنام شهرياران زد [ 154 راهى بزن كه آهى برساز آن توان زد ] 72 شماره مسلسل 214 راهى « 1 » بزن كه آهى برساز آن توان زد * شعرى بخوان كه با آن رطل گران « 2 » توان زد بر آستان جانان گر سر توان نهادن * گلبانگ سربلندى بر آسمان توان زد در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستى * جام مى مغانه هم با مغان توان زد شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست * گر راهزن تو باشى صد كاروان توان زد گر دولت وصالت خواهد درى گشودن * سرها بدين تخيّل « 3 » بر آستان توان زد قد خميدهء ما سهلت نمايد اما * بر چشم دشمنانت تير از كمان توان زد از شرم در حجابم ساقى تلطفى كن * باشد كه بوسهء چند بر آن دهان توان زد بر جويبار چشمم گر سايه افكند دوست * بر خاك رهگذارش آبروان توان زد درويش را نباشد نزل « 4 » سراى سلطان * مائيم و كهنهدلقى كاتش در آن توان زد اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند * عشقست و داو « 5 » اول بر نقد جان توان زد با عقل و فهم و دانش داد سخن توان داد * چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد عشق و شباب و رندى مجموعهء مرادست * ساقى بيا كه جامى در اين زمان توان زد بر عزم كامرانى فالى بزن چه دانى * باشد كه گوى عيشى در اين ميان توان زد حافظ به حق قرآن كز زرق و شيد « 6 » بازآ * باشد كه گوى خيرى در اين جهان توان زد
--> ( 1 ) مراد يكى از پردها و مقامهاى موسيقى است ( 2 ) پياله و جام بزرگ ( 3 ) به خيال آوردن ( 4 ) نعمت و رفاه ( 5 ) داو يعنى نوبت مخصوصا نوبت بازى در قمار و ضمنا بمعنى ادعا و دعوى نيز آمده كه كلمهء ( داوطلب ) نيز از آن سرچشمه گرفته است ( 6 ) شيد بفتح ش بمعنى مكر و ريا و تزوير و شيد بكسر ش بمعنى نور و روشنائى